وقتی آنقدر از کلاس لذت می بری که نیم ساعت بیشتر می مانی و نه تو نه بچه ها متوجه می شوند...
وقتی شاگرد کوچک کلاست - David - یادت می آورد که It's a fact ...
وقتی با تمام حسی که داشتی.. برای حسی که داشتی... متاسف می شوی....
وقتی یک fact را دیر می فهمی..
وقتی خودت را غرق می کنی در همه چیز.....
وقتی هنوز هم حالت از خیلی چیز ها به هم می خورد...
وقتی دو هفته است کنار "آرین کوچولو" باشی و بشوی "یاسمن کوچولو"....
وقتی هنوز هم نفهمی چه مرگت است....
وقتی با خودت می گویی "به درک"!!..
وقتی هنوز هم این چند نقطه ی ابهام در زندگی لعنتی ات.. نمی دانی چه غلطی می کنند....
.
.
.
وقتی هنوز هم باید بفهمانی بهش که اینها را برای "خودم" می نویسم!!!...
باید
سکوت کنی
لبخند بزنی
بروی جلو آینه
داد بزنی :
خیلی بی شعوری..خیــــــــــــــــــــــــــلی!
و
بعد
با خیال راحت بنشینی
و طولانی ترین نوشته ی زندگی ات را...
ساده تر ار همیشه بنویسی...
That's My Summary
It's a fact !!!!!!!!.