میدانم!
تا ببینی ام لبخند خواهی زد و خواهی گفت: "حالم خوب خوب است!!"
و می دانم!! حتمن بعدش حال من را خواهی پرسید. و من هم مثل همیشه حالم را حواله می دهم به کلیشه های احمقانه ای که هردویمان می دانیم چیست!!
می دانم!! تا احوالپرسی سردمان تمام شود بی حرف به هم نگاه می کنیم..و هر دویمان منتظر می شویم تا معجزه ای بشود. و می دانم که نمی شود!!
می دانم تو همیشه آرام بوده ای؛ حتی در طوفانی ترین ها...
و می دانی من همیشه طوفانی بوده ام؛ حتی در آرام ترین ها...
می دانم از روی صندلی ات بر خواهی خاست تا به بهانه ی نوشیدنی ِ "سرد" دو سه قطره اشکی بریزی - در خفا -
و می دانی من حتی از پشت دیوارها هم تو را خواهم دید
و می دانم...خوب می دانم چه کرده ای با خودت... اما تو را نمی دانم...
و می دانم به اتاقت باز خواهی گشت با هزاران سوال و من اما همان جا خواهم نشست و خواهم نوشت... مثل همیشه
و تو از لای در دوباره با خنده ی مسخره ای به اطراف خواهی نگریست و "آرام" می گویی: " باز هم گزارش می نویسی؟"
و می دانی که من خواهم گفت: " نه!!"
اما تو جوابی نخواهی شنید...می دانم
و باز در را می بندی و سر به دیوار می گذاری...
و باز من... از پشت دیوار..اشک های تو را خواهم دید...
پی نوشت:
قول می دهم همین شب ها به خوابت بیایم... با دسته ای گل بزرگ به رنگ آبی و سبز
قول بده مرا دعا کنی... همیشه...