-"... می دونی من از چیه تو خوشم میاد؟ اینکه اصلا مثل بقیه نیستی! الکی نیستی!! ..."
( و این "الکی" چقدر او را به فکر برد!)
سفر خیال ..یا خیال سفر او؛ هر کدام که بود، خیلی زود تمام شد! تجربه ی باورنکردنی هایش را جمع کرد و یکجا در کوله ی خاکستری رنگش ریخت؛ با خودش زیر لب گفت "بعدا مرتبش می کنم!" ..چقدر احوالش سرجایش آمده!
برف می آمد و دو تا آدم کاملا غیر رمانتیک!! بی توجه به برف بعد از ناهار چند خیابانی را پیاده رفتند!
"بعدا" که فرا رسید، دفترش را باز کرد تا تاریخ را ثبت کند، اما دلش نیامد "زمان حال" را از دست بدهد، دفتر را دوباره در کوله اش گذاشت :" شایدهمین جوری سر به مُهر بهتر باشه!"
گاهی تاریخ نیاز به باز خوانی ندارد. گاهی باید فقط همان یکبار اتفاق بیفتد..شاید برای همین بود که از "عبرت" چیزی نمی دانست. روی صندلی که نشست، چشمهایش را بست وشروع کرد به "هیچ چیز" فکر کردن. مرور حوادث احمقانه ی زندگی اش را گذاشت برای یک وقت دیگر.
نزدیکی های قبرستان قدیمی بود که یاد عروسی برادر ِ"الف" و عروسی "ز" افتاد!! لبخند کمرنگی زد و گفت:" باز تو قبرستون عروسیه که!!"
دوباره به قبرستان وارد شد..دوباره زندگی بوی تعفن می داد..
اینها خلاصه ی من است..
پنجشنبه 1387/09/28
