همه اش دارم با خودم فکر می کنم چطور می شود یک عدد آدم این همه چیز برای نوشتن داشته باشد و نداند از کجایش شروع به نوشتن کند!
اولش یک جمله ی مهم می خواهم بنویسم : " از نوشتن اینکه از چه چیزهایی دقیقا متنفرم، دقیقا متنفرم!!"
خوب شد! حداقل یک سری چیزها را برای خودم معلوم کردم!
بعد از آن فقط همین به ذهنم می رسد و همین:
سه نفر فکرم را خیلی به شدت! مشغول کرده اند....شاید هم چهار نفر..شاید هم...!
اولی اش کسی است که نه می دانم کیست نه هیچی به هیچی!! تنها چیزی که می دانم این است که کلی بیکار است و تنها چیزی هم که نمی دانم این است که شماره ی من از کجا به آن گوشی اش خطوریده است!!
دومی اش "2X" است. خیلی بهش احترامَم می شود. دوستی مان را فقط می توانم یه وجود یک دایره ی خیلی بزرگ تشبیه بکنم که هردویمان تند تند داریم دورَش می چرخیم. هیچ کداممان هم نمی خواهد اولین نفری باشد که وارد دایره هه می شود؛(شاید هم یکیمان دارد از دست آن یکی فرار می کند!) خلاصه دایره همین است!هر جوری بخواهی می توانی تفسیرش بکنی.
نفر سومی کسی است که واقعا به همان اندازه که دوستش دارم ازش متنفر هم هستم!در واقع هیچ وقت دوست نداشته ام حرفهایش باورم بشود! (بیشترازاینَش هم غیبت می شود هم نقض حرف های خودم در باره تنفر!!)
×××××××××××××××××××××××××××××××
پُست اِسکریپت (بیشتربرایم به مارپیچ های لابیرنت می مانَد):0- همین چند روز پیش ها بود که با دیدن یک گربه دیدم عوض شد! ولی همین دیشب بود که با دیدن تو، توی خیابان حس و حالم عوض شد( دَقیقا اَش را بخواهی مثل این بود که یک شام کوفتِ آدم بشود!) خیلی بد جوری توی خودت بودی، همین شد که نا خود آگاه گفتم "چرا داری تنها را می ری"؟
و تو جوابی دادی که من خیلی پیش ترها از کسی شنیده بودم، پس حسب تجربه به جایش ترجیح دادم خودت حلش کنی!(هرچه بود یا نبود) چون تو را خیلی بزرگتر از آن "تو" ی قبلی می دانم؛ (و این "تو" همانی است که هنوز هم گاهی مجبورم می کند دنبال "لُرد بایرون" بگردم وبراحتی همه جا پیدایش کنم؛برخلاف تصورش!)
و حکایت آن "تو" ی قبلی را ...هر چه فکر می کنم یادم نمی آید!..شاید من هم مثل تو شده ام!
نهم آبان ماه
