نا تمام
می روم من بر سر سد دورویی و ستم
خسته از تکرار درد و خسته از آوار غم
می روم بلکه ازین تکرارخانه، وارهم
یا کنم پرواز و یا پایم شود هم بند غم
آه ازین درد و فغان از ناله های پر ز اشک
کی شود آزاد گردد این دلم از بار غم
زندگانی پر شدست از منت و از ترس ورنج
آوخ این پیمانه لبریز است از میراث غم
خواهد این سر دل برونم آورد از زیر سنگ
تا شود آزاد او از چاه این زندان غم
میکنم جهد و همی یابم رفیقان را خموش
مهربانا! یاری ام کن بگذرم از سد غم
باد می آید همی در آسمان پر شرر
می وزد در لا به لای گیسوان خیس غم...
06/02/1387
