تبليغاتX
ماه بالای سر تنهایی است..
ماه بالای سر تنهایی است..
اینها خلاصه ی من است..
شنبه 1386/11/13
کجای تکاملی؟ -2- Evolution ...  

Elvoution-2
From The Evolution to a Revolution
... واقعا هم که چه موجودات کثیفی می توانیم باشیم ما!
ادای روشن فکرها را در می آوریم؛
فقط برای اینکه "خود"ی نشان داده باشیم.
یا فقط برای اینکه جلوی فلانی کم نیاوریم.
خیلی وقتها حتّی بدون اینکه بخواهیم آنقدر خوب نقش بازی می کنیم که خودما هم باورمان می شود!
آنقدر می رویم توی نقشهایمان (آنهایی که همیشه دوست داشته ایم باشیم) که بیرون آمدن از آن بسی سخت و به جایش شیره مالیدن سر ِخودمان را راحت تر می کنیم.
*
نقش بازی می کنیم چون "فکر" می کنیم بدون ِنقش، نه برای خودمان کسی هستیم نه برای دیگران.
شاید هم چون از "خود"مان می ترسیم؟! می ترسیم "خود"مان را به کسی نشان بدهیم مبادا دیگر کسی طرفمان نیاید؟! کسی نیست بگوید: آخر تو وقتی هم که کسی می آید به طرفت، مگر قدرش را می دانی؟؟ پس چرا خودت را گول می زنی اینقدر؟..
*
ولی خودمانیم! آخرش را تا حالا فکر کرده ایم کجا می خواهیم برسیم؟
آن دنیا هم می توانیم برای خدا نقش بازی کنیم و "خود" ِخودمان را قایم کنیم؟
فکر کنیم اگر قرار بود خدا "ستّارالعیوب" نباشد، چه می شد؟ ...
دیگر عیب هایمان را با نقاب هم نمی توانستیم بپوشانیم!!
*******
.. واقعا هم که چه موجودات نفهمی می توانیم باشیم ما!
رودربایستی که با خودمان نداریم!
اگر نیستیم، چرا معنی ِ خوبی را هیچ وقت نمی خواهیم درک کنیم؟
چرا وقتی کسی به ما خوبی می کند، "فکر" می کنیم وظیفه اش بوده؟
چرا معتقدیم خوبی به کسی نیامده، از بس که دستمان "نمک" ندارد؟!
سه حالت داریم:
یا واقعا در مغزمان مکانی به عنوان "فهمایِش" وجود ندارد؛
یا کلّا خودمان وجود نداریم؛
و یا از قوه ی "فهمایش" ِمان نمی خواهیم استفاده کنیم- که این باز خودش چند حالت دارد:
- > چون حیف است و مصرف می شود؛
- > چون بلد نیستیم مصرفش کنیم؛
- > یا مصرفش امروزه "صرف" ندارد؛
- > و یا اصلا چه فایده که "فهمایش" ِمان را خرج "آدم"های "نفهم" ِ اطرافمان کنیم؟؟!
*
آیا "خود"خواهیم؟
 کدام "خود" را می خواهیم اصلا؟؟

آن "خود"ی که همیشه پشت نقشهایمان قایمش می کنیم؟
یا آن "خود"ی که به دیگران نشان می دهیم؟..
*******
.. واقعا هم که چه موجودات ترسویی می شویم بعضی وقتها!
اگر نه، چرا از "خود"مان می ترسیم؟
به نظر من که خیلی مزخرف است که بایستیم جلوی یکی که می خواهیم سر به تنش نباشد، تا کمر خم شویم برایش؛ در حالیکه هر دومان خوب ِخوب می دانیم داریم "نقش" ِ آدمهای بی مُشکِل را بازی می کنیم! چه اجباری است اصلا؟
چه لزومی دارد "فرار" کنیم ؟
+ + + +
- راستش ...
همیشه هم تقصیر "فرد" نیست!
شاید موقعیت مان "ایجاب" می کند!!
کسی چه می داند؟ شاید درست باشد!
+ + + +
Revolution و Evolution!!! فقط در یک حرف اختلاف دارند؛
"تکامل"، یعنی از عجیب و غریب بودن، ترسو بودن، نفهم بودن، و کثیف بودن دست برداریم و به بالای سرمان – بالاتر از ماه- نگاهی بیندازیم. وقتی کم کم عادت کردیم که هرروزمان بهتر از دیروزمان باشد، خرده خرده مایه های انقلاب در ما جمع می شود؛ آن وقت "منقلب" می شویم!
پس"انقلاب" ِ ما، یعنی تبدیل شدن ِ حالت ِ ما به حالتی دیگر؛ به شرطی که تکانی به "خود" مان داده باشیم!
*
راستی! ما الآن کجای تکا مُلِمان هستیم؟
"ما"ی امروزمان با دیروزی اصلا فرقی دارد؟
ساعت چند است؟وقت انقلاب درونی مان نشده هنوز؟
دیر نشود؟!
××پایان××
25/10/86
سه شنبه 1386/11/09
کجای تکاملی؟ Evolution - 1 ...  
Evolution - 1

.. واقعا هم که چه موجودات عجیب و غریبی هستیم ما!
اولش دوست داریم که دوست داشته شویم؛
از تنهای هایمان گله و شکایت می کنیم ؛
به زمین و زمان لعنت می فرستیم ؛
ولی همین که می فهمیم کسی ما را دوست داردبرایش آنقدر ناز و غمزه می آییم که طرف از کارش هزاران بار پشیمان می شود!

حرف حسابمان هم این است که : " ایده آل هایمان با هم فرق دارد"!!!


اولش دوست داریم کسی را دوست داشته باشیم ، پس در به در دنبال کسی می گردیم که دوستش داشته باشیم ( و در اینجا دیگر نظر طرف مقابلمان اندازه ی هویج هم ارزش ندارد!!) . ولی همین که کسی را پیدا می کنیم که دوستش داشته باشیم ، سر خودمان شروع می کنیم به کلاه گذاشتن که: ای بابا ! اگر از الآن صداقتم را به طرف نشان بدهم ، پررو می شود! بگذار اول به اندازه ی کافی امتحانش کنم تا ... به اندازه ی کافی دیر شود....

حرف حسابی هم نداریم ها! الکی ادایش را در می آوریم!
یک کلام : "قدر" نمی دانیم!


*******

.. واقعا هم که چه موجودات جالبی هستیم ما!
قبل از همه چیز ، هیچ چیز نیستیم ؛ و از آنجایی که هیچ چیز نیستیم ، تبعا ادعایی هم نداریم!
ولی همین که به جایی می رسیم و ما را "کسی" به حساب می آورند ، کلّی ادعایمان می شود !
قبل از همه چیز ، و درست همان وقتی که هیچ چیز نیستیم ، و درست بعد از اینکه می خواهیم برای خودمان "کسی" بشویم ، اولش می رویم کلّی محافظه کاری یاد می گیریم که بعدن ها به کارمان بیاید همان بعدن ها مبادا فلان کس یا فلان مقام " مدرّج" چیزی از ما ، به بَرَش یا تریج قبایش بخورد!

ولی همین که می فهمیم دیگر برای خودمان "کسی" شده ایم ،
حتّی خدا را هم دیگر بنده نمی شویم!!!

*******
.... ادامه خواهد پیدا نمود××