رُز من تنها بود
قاصدک روی رُِزََم جای گرفت
رز به او کرد سلام
قاصدک رفت و به انبوه علفها پیوست..
*
رز من تنها بود
بوته ی خار کنارش روئید
زهر خندی زد و چون مار به رویش پیچید
باد پاییز وزیدن بگرفت..
*
رز من تنها مُرد
و من از دیدن دیدار رُزم سرد شدم
از خدا پنهان نیست
بعدها از غم دوریش، همی زرد شدم
*
..جای رز اینجا بود
و چه عمرش کوتاه
و چه جایش خالی
..و چه یلدا ی خوشی می شد اگر او هم بود..
