نمی دانم چرا آنشب ،
مهتاب،
خیس از خاطره
بر روی خاک افتاده
جان می داد.
*
دیشب نیز،
نمی دانم چرا گفتم
پسرجان!خوش به حالت
که
درین ایام بی مهتاب،
می خندی!
*
و روزی نیز،
نمی دانم چرا
گاهِ گذر از کوچه ی بن بست
دلم بر این گمان خام می لرزید
که
چیزی را میان آن هزاران بیتِ خاموش شبانگاهی ،
گم کردم.
*
دلم شاد است.
امشب باز
بعد از ماهها چشم انتظاری ،
عاقبت اشک خدا را
با تمام جان خود
در دامن افلاک ،
می دیدم.
