نمی دونم چرا اما یه روز صبح که از خواب پاشدم حس کردم کاملا دیگه به دو نیم تقسیم شدم!
شاید از همون وقت ها به بعد باشه که هر وقت چشم هام رو باز می کنم اولش تکون نمی خورم بعد یواش بر می گردم و کتابم رو از رو میز ورمی دارم می خونمش تا ظهر!
فقط هم اگر مجبور باشم از اتاقم می زنم بیرون...
مثلا اگر عصر کلاس داشته باشم می روم یه دوش می گیرم مسواک میزنم اینا!! و گرنه که هیچ!!
اتفاقا هم تجربه ی عالی ای هستش!! آدم کاملا طعم Privacy رو حس می کنه؛
و اصولا من تو این سلسله از Privacy های زندگیم خیلی کارها می کنم؛ به خیلی چیزها فکر می کنم و به خیلی از نتایج می رسم! جدیدا هم دارم روی نوع خاصی از تمرکز کار می کنم که تا حالا تجربه اش نکردم -- دارم روی یک بُعدی بودن کار می کنم.
خیلی منتظر این سی ام بهمن هستم! چون از عصر اون روز خیلی کار های عقب مونده در زندگی ام دارم که انجام بدم.
اخیرا داشتم به این فکر می کردم چرا واقعا سر جمع می شه گفت هیچ کتاب مفیدی نخوندم؟!
بعد..تصمیم گرفتم واسه زندگیم یک عدد استراتژی!!! از نوع خودم طراحی کنم!
بعدش می خوام یک بروشور در مورد خودم بنویسم که هر وقت "هر کسی" .. و تاکید می کنم "هر" کسی! از من بپرسه: " خب!! از خودتون بگین!!" همینو بدم دستش و بگم تا فردا مطالعه اش کن بعد یه کوئیز می گیرم ازت!!
جدید تر از اخیرا هم دارم به سکوت فکر می کنم! -- گرچه که تو اینجا نیستی الآن، اما اگه بودی حتما می گفتی: "سکوت بره ها؟ :دی!!!" و من هم حتما می گفتم: " اون جوری سکوت کردن یعنی قربانی شدن! اما من با سکوتم می خوام چشم در بیارم!"
و اینکه سعه ی صدر خودم رو دارم افزایش می دم! مثلا در جدید ترین تجربه وقتی یک معلوم الحال مزخرف!!!! می گه: "اگه قبول شی من سه روز شیرینی می دم!!" ..سکوت می کنم و لبخند میزنم! حال میده ها!!
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
و اینکه نمی دونم چرا هر چی تو ذهنمه برای نوشتن.. هیچ وقت روی کاغذ نمیاد!! و این برای شروع اصلا خوب نیست! -- شروع برای یک نویسنده شدن!
وای که فکر کردن به این "جبر جغرافیایی" -- که من پیش خودم بهش می گم: جبر جُغر-زما-فیایی -- فسفر های مغز رو -- البته if any !!! - یکان یکان به گا می بره!!
البته به علاوه ی اوضاع مالیه!
~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~*~
پی نوشت:
آی ِم اِ بیگ بیگ فَن آو تولستوی!! بات ... خیلی برای خودم متاسف شدم که نتونستم جنگ و صلح رو بخرم!
یه نسخه هم "دن آرام" با ترجمه ی شاملو دیدم...!! اما فقط دیدم :دی
بعد از اون بود که واقعا فهمیدم آدم هرگز به همه ی چیزایی که می خواد نمی رسه!! اما.. خدا جون؟ :دی می شه من برسم به چند تاش؟! (;;
