تبليغاتX
ماه بالای سر تنهایی است..
ماه بالای سر تنهایی است..

اینها خلاصه ی من است..


"... دلم می خواست باد بودم، می رفتم به دور ِ دور ِ دور؛

آن وقت تمام دل تنگی هایم را داد می زدم روی سر ِ اقیانوس،

اقیانوس هم غم باد می گرفت و یک موج بلند آوار می کرد روی سر همه ی چیزهایی که ازشان متنفرم...

صد افسوس اما، که چونان گَوَن، پابند این خاک غریب تر از بادهای بی سرزمین شده ام..."



پی نوشت 1 : وقتی بلاگفا هم با تمام وجود بی وجودش می... به هیکل احساساتِ دلتنگی ات، ترجیح می دهی خفه شوی و دیگر هیچ!

پی نوشت 2 :حیف بک آپ ندارم از متنم!! خیلی دوستش داشتم....

پی نوشت 3 : همین هایش یادم بود فقط :(

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/10ساعت 1:20 PM توسط یاسمن| |

اگر می گویم دلم تنگ است

اگر می گویم خداحافظی نکن

به خاطر این است که من از خداحافظی متنفرم!

به خاطر این است که من در زندگی ام فقط یک نفر " تو " می خواهم!!


از ...خداحافظی...متنفرم... بفهم!


نوشته شده در شنبه 1388/03/16ساعت 2:35 AM توسط یاسمن| |
Nostalgia
دیدن یه کارتون قدیمی ...مقدمه می شود :
پیدا کردن دفتر نقاشی کلاس سوم ابتدایی
جعبه ی مداد رنگی های کلاس چهارم.. با مارک فابر کستل...
خط کش به شکل نقشه ی ایران که کلاس چهارم هدیه گرفتی....
نامه ی یادگاری دوست دوران بچگی : "... با خواندن این نامه برو جلو آینه و خودت را چنان بزن که تا ده روز صورتت کبود مالی باشد! البته خرده ریز هایش را هم خودت جمع کنی!! امیدوارم منظور مرا فهمیده باشی..."
دانلود تیتراژ قدیمی برنامه کودک...
اینکه یادت بیاید دقیقا وقتی "مسافر کوچولو" ، "هاچ زنبور عسل" ، "مورچه خوار" ، "ای کیو سان" ، و... را می دیدی چند سالت بود و کجا بودی....
گرد و خاک تلویزیون سیاه و سفید "فیلیپس" نارنجی را پاک می کنم...
به یک جور امید مبهم روشنش می کنم... هنوز هم کار می کند... با آن همه بلایی که سرش آمده!
لباس هایی که مامان تابستان ها می نشست روی تراس و برای ما می بافت...
تمام خاطره های بچگی با یک لحن طعنه آمیزی از جلو چشمم رد می شوند...
دلم می خواهد بدوم دنبالشان... اما من که  می دانم دستم بهشان نمی رسد!... می ایستم و به صدای بلند خنده هایشان گوش می دهم... دلم نمی خواهد تمام شوند..دلم نمی خواهد ..هیچ وقت!!
***
حالا هر کس رفته پی زندگی اش!
برادر بزرگه حالا ازدواج کرده و...
من هم که مثل .... توی گل....
برادر کوچیکه هم برای خودش ...
مامان و بابا هم که دیگر....
پی نوشت : 
میگویم.. کسی هم پیدا می شود که تا به حال دلش برای کوچکی هایش تنگ نشده باشد؟
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/30ساعت 2:16 AM توسط یاسمن| |
آره دیگه!! تو این مملکت "اِدالَط مِهوَر" دیدن بیشتریا دزدن، گفتن رعایتش کنیم و بیایم همه رو بکنیم دزد! نمی شه این شغل شریف در انحصار یه عده ی محدود باشه فقط!!
از بس هم حامی دارن این عزیزان، شکایت هم که می کنی می گن برو از خودش بپرس دزدی کرده یا نه!! اگه دیدیش سلام ما رو هم برسون!!
اگه یه کم این برادران محترم جای اینکه حواسشون به عمق وجود دخترا باشه که آرایش غلیظ کردن یا کجاهاشون پیداس!! یا این ور اون ور توالت ها دوربین بذارن که کی چه جوری قضای حاجت می کنه ؛ یه لطفی بکنن این دوربینو بذارن جاهایی مثل این بر بیابونی که ما می ریم ورزش، این خجسته های دزد رو شناسایی کنن!!
لعنت بر یزید!!
نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 0:16 AM توسط یاسمن|
The day in which I preferred to shut the fuck up
اون : بله بله!! هر وقت خواستید تشریف بیارید!!!!
من [در حالی که به شدت سرم درد می کنه و با صدای تلفن بیدار شدم و...] : باز کدوم گاگولی رو تعارف می زنی بیاد؟ البته عیب نداره بگو بیاد باز یه کم بخندیم...ای ول ؛ سوژه ی یه هفته مون جور ش..
اون : اِاِاِاِاِ!!!! آدم در مورد شوهر آیندش مگه اینجوری حرف می زنه؟!!!
من : ....م م م م ها؟!!! چی خبر!!!!! "-: شب بخیر کلّا!!![ و دوباره می رم زیر پتو...]
پی نوشت :
لعنت بر کسی که بیخودی برداشت ناجور کنه!!
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/16ساعت 0:56 AM توسط یاسمن| |
Sweet Alliteration
جمله ی زیباییست اگر به عمقش بری :
" بخش دارای پوشش را خراش دهید"
پی نوشت :
- اگه گفتی اینو کجا نوشته؟
- میشه مثل آدم از خیابون رد شم که تصادف نکنم؟ D:
نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/09ساعت 2:4 PM توسط یاسمن| |
گفته بودم"تو هم نباشی...."
خیلی زود راهتو جدا کردی اما!
نمی دونستم تا این حد داشتم به خودم دروغ می گفتم!!
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:20 PM توسط یاسمن|
تولدم بود؛
ساکت،
مزخرف،
هی به زور !!
خودم خواستم خب!
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/30ساعت 11:16 PM توسط یاسمن|
This Damned Endless Oneway Road
همیشه همه ی ما می خواهیم تنها باشیم ؛
دُممان را به "تله " ندهیم ...؛
در عین حال اما ،مثل .... دلمان می خواهد یک نفر قربان صدقه مان برود 
ما اما سنگ باشیم،هی نگاهش کنیم و هی قند توی دلمان آب بشود!!
و دلمان می خواهد امیدوار باشیم که او هیچ وقت دلش را از ما نَکَنَد؛
و ما هی نگاهش کنیم و هیچ نگوییم، همچنان!!
یا ما دلمان می خواهد آدم آهنی باشیم، یا دلمان می خواهد طرفمان کوکی باشد!!
در هر دو صورت دلمان به شدت غلط می کند!!
چه قدر چندش آور شبیه جاده های بی انتهای یک طرفه شده ایم!!
نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 2:18 AM توسط یاسمن| |
And I DO Love the Reasonz Which Brought Me The Feelin'of Fantastic Mo0d
- صبح وقتی به قول سمیه"با عشق" ساعت شیش و نیم پا می شم تا به کلاس قپان جون برسم!
- وقتی با "عشق ِ + 2 " !!! در حالی به سوالای بی سر و ته ایشون جواب می دم که کلا نصف مغزم هنوز استند بای هستن!!
- وقتی در جواب یکی از سوالا می گم : " از فرصت مقایسه استفاده می کنم!!"
- وقتی با سمیه در مورد " SOUR THINGS STUFF" رو میز می نویسیم!!
- وقتی روز تولد "حسین" ازش می پرسیم : به بچه ی زرافه چی می گن؟ و نتیجه می گیریم : کرّه زَر!!!
- وقتی تولدش مبارک می شه ایشون!! D:
- وقتی سر کلاس "مُسی کم رنگ " یا همون آن شرلی !! دوس دارم هی دیکته بنویسم اما سمیهو مریم جون از بس حرف می زنن نمی ذارن "درس" گوش بدم!!!!!!!!
- وقتی "کم رنگ " جون واقعا دلشون می خواد صحنه های اسکارلت لتر رو ببینن حتما" !!! و به صورت خیلی تابلویی می گن : " بیار ببینم صحنه هاش چیَن!!" بدون اینکه حتی "فکر" کنن می شه میس آندرستند شه کلامشون!!!!
- وقتی ظهر با هزار آرزو!! می رم پایین تا لوح بگیرم و می فهمم.... :(
- وقتی دی وی دی یه امیر رو که در حال کپی شدنه میارم بیرون!! D:
- وقتی تو عکس سمیه که از لوحش داره می گیره میفتم
- وقتی توی لوح نوشته : نهنگی در سینه ات می تپد!!! و ما نمی فهمیم نهنگ باید چه جوری بتپه!!
- وقتی ..  دلم می خواد " من فکر می کنم "بفروشم!!
- وقتی جای ترجمه می گیرم تا خود "الان" می خوابم و بعد تند تند به غلط کردن میفتم!! D:
- وقتی بدو بدو می رم ترجمه رو برسونم یه "صحنه" ی جذاب منو می کشه!! (تلفظش به عهده ی خودتون!)
- و...وقتی تصمیم می گیرم آپ دیت کنم در حالیکه سعید جون همچنان!!دارن زحمت ظرفاشونو می کشن !!
پی نوشت : 
هممممممه ی اینا باعث می شه هی نفس عمیق بکشم!!
هی انگیزه پیدا کنم!
هی انگیزه پیدا کنم!!
و هی!!!
نوشته شده در دوشنبه 1388/01/24ساعت 9:6 PM توسط یاسمن| |
نحس ترین نوشته باشد شاید!
اما :
به شدت حس می کنم دارم به عمق اقیانوس کشیده می شوم تا بمیرم...
اما..هنوز اکسیژن کافی تا کف اقیانوس دارم!!!!
پی نوشت:
- امشب یک حس ِ "بیهوش" به من می گفت تو یک احمقی!!
- امشب بابا داشت ظرف می شست ؛ من خشک می کردم و در همین حال از مهمونای امشب که دوستاش بودن غیبت کردیم!! این هم حس ِ "کرختی" بود!!
- چند وخته "تخم" در زندگیم معنی اساسی پیدا کرده!! دوسش دارم!!
نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 1:1 AM توسط یاسمن|
قابل توجه شما :
من سر "پست" هایم هستم!!!!
نوشته شده در پنجشنبه 1388/01/20ساعت 2:3 AM توسط یاسمن|
یا من زیادی بی سوادم
یا دیگران زیادی کتاب می خوانند!
در هر صورت که باشد؛ آب در همان 100 درجه به جوش می آید!
نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:55 PM توسط یاسمن| |
The Way of Breaking
تو هم نباشی ،
زندگی برایم ..
فرقی نمیکند راستش را بخواهی!!
افتخار است این شاید؟!
و این است
رسم شکستن!
پی نوشت :
انگار وقتی هوا هم کم باشد برای نفس کشیدن ،
آدمی نیستم که از خودم بگذرم!!
نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 4:17 PM توسط یاسمن|
,It's very cold outside
..Like the way I'm feelin'inside
حرف های ما هنوز نا تمام ؛
و سکوتی سنگین در
ژرفای ذهن ما..
هوایی سرد
..و 
آتش فشانی خاموش ..؛
1387/09/30
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 3:44 PM توسط یاسمن|